
به باباش می گه:
برای من کامکلره (کامپیوتر) بخر! خودم سی نی( سی دی) مو بزارم کار کنم!

با التماس و زنجه موره شلوارش رو به جای اینکه سمت پایین بکشه سمت بالا می کشه که:
جییییییییییییییییییییییییش! ماما جیش!
فعلا با اجازه بریم علی کارمون داره!

وقتی اجازه انجام کاری رو بهش نمی دم و قاطعیت بکار میبرم و این ساراست که حریفم نمی شه، با اخم می ره یه گوشه می شینه و میگه:
به بابام می گم دوست نداشته باشه!
به عزیزام می گم دعوات کنه!(یعنی مادرشوهر)
اصلا دوست ندارم
باباجی م به من اجازه می ده!
عموپورنگ رو هم دوسش ندارم!
خاله شادونه رو هم دوست ندارم!
فیتیله رو هم دوس ندارم!
پنگول رو هم دوس ندارم!
داداشی رو هم دوس ندارم!

نشسته ام و مشغول آماده کردن غذا برای ناهار!
سارا هنوز خوابیده و علی مشغول بازی!
یهیو صدای گریه ای طولانی و عمیق علی بلند می شه !
با عجله می رم سمتش که پشت مبل ها مشغول بازی بود . می بینم صاف و بدون حرکت خودشو چسبونده به دیوار و مثل چی! داره گریه می کنه!تا برسم بهش می گم : چی شد مامانی؟سرش رو یه سمتی می چرخونه!
خاک برسرم! شیر پسرم از دیدن یه پشه اینطور زده بود زیر گریه!

آخرین باری که رفته بودیم قم دور حرم حضرت معصومه(س) برای سارا یه چادر مشکی خریدم!
خیلی دوسش داره و اصرار داره وقتی می ریم بیرون سرش کنه!
می گم نمی تونی!
می گه مثل تو چادر بپوشم می تونم! من برا اینکه پیازداغ ماجرا (همون هیجان) زیادتر بشه با خنده بهش میگم ولی بابایی اجازه نمی ده که!
می ره به باباش می گه اجازه هست؟ چادر بپوشم؟
باباش هم یه بعله محکم تحویلش می ده
سارا دیگه نمی دونه چهار قدم فاصله بین من و باباش رو چطوری از خوشحالی طی کنه انقده بالا و پایین می پره که چند باری می خوره زمین!
یه ذوقی توی چشماش برق می زنه که خودم بهش حسودیم می شه!
ولی خدایی با چادر یه فرشته کوچولو می شه!
می گه: علی جون، داداشی، الهی (گمرونت) قربونت برم!
وقتی با من یا باباجی(باباجون) حرف می زنه و ما هیچ جوابی بهش نمی دیم با عصبانیت می گه: چرا حرفم رو نمی دی!




















