سارا و علی

سارا و علی در بهار ِ شمال...

 




نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٠ توسط سارا و علی حسین‌نژاد

به باباش می گه:

برای من کامکلره (کامپیوتر) بخر! خودم سی نی( سی دی) مو بزارم کار کنم!

 




نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٩ توسط سارا و علی حسین‌نژاد

http://japanstudies.ir/wp-content/uploads/2010/05/ali-3.jpg

sarah




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٩ توسط سارا و علی حسین‌نژاد

 

با التماس و زنجه موره شلوارش رو به جای اینکه سمت پایین بکشه سمت بالا می کشه که:

جییییییییییییییییییییییییش! ماما جیش!

فعلا با اجازه بریم علی کارمون داره!




نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٩ توسط سارا و علی حسین‌نژاد

 

وقتی اجازه انجام کاری رو بهش نمی دم و قاطعیت بکار میبرم و این ساراست که حریفم نمی شه، با اخم می ره یه گوشه می شینه و میگه:

به بابام می گم دوست نداشته باشه!

به عزیزام می گم دعوات کنه!(یعنی مادرشوهر)

اصلا دوست ندارم

باباجی م به من اجازه می ده!

عموپورنگ رو هم دوسش ندارم!

خاله شادونه رو هم دوست ندارم!

فیتیله رو هم دوس ندارم!

پنگول رو هم دوس ندارم!

داداشی رو هم دوس ندارم!

 




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٧ فروردین ۱۳۸٩ توسط سارا و علی حسین‌نژاد

 

نشسته ام و مشغول آماده کردن غذا برای ناهار!
سارا هنوز خوابیده و علی مشغول بازی!
یهیو صدای گریه ای طولانی و عمیق علی بلند می شه !
با عجله می رم سمتش که پشت مبل ها مشغول بازی بود . می بینم صاف و بدون حرکت خودشو چسبونده به دیوار و مثل چی! داره گریه می کنه!تا برسم بهش می گم : چی شد مامانی؟سرش رو یه سمتی می  چرخونه!
خاک برسرم! شیر پسرم از دیدن یه پشه اینطور زده بود زیر گریه!




نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٩ توسط سارا و علی حسین‌نژاد

 

آخرین باری که رفته بودیم قم دور حرم حضرت معصومه(س) برای سارا یه چادر مشکی خریدم!

خیلی دوسش داره و اصرار داره وقتی می ریم بیرون سرش کنه!

می گم نمی تونی!

می گه مثل تو چادر بپوشم می تونم! من برا اینکه پیازداغ ماجرا (همون هیجان) زیادتر بشه با خنده بهش میگم ولی بابایی اجازه نمی ده که!

می ره به باباش می گه اجازه هست؟ چادر بپوشم؟

باباش هم یه بعله محکم تحویلش می ده

سارا دیگه نمی دونه چهار قدم فاصله بین من و باباش رو چطوری از خوشحالی طی کنه انقده بالا و پایین می پره که چند باری می خوره زمین!
یه ذوقی توی چشماش برق می زنه که خودم بهش حسودیم می شه!

ولی خدایی با چادر یه فرشته کوچولو می شه!




نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸ توسط سارا و علی حسین‌نژاد

می گه: علی جون، داداشی، الهی (گمرونت) قربونت برم!

وقتی با من یا باباجی(باباجون) حرف می زنه و ما هیچ جوابی بهش نمی دیم با عصبانیت می گه: چرا حرفم رو نمی دی!





نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸ توسط سارا و علی حسین‌نژاد

تولد 3 سالگی سارا- یکی از کیک ها از طرف خاله عاطفه ساراس!




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳۸۸ توسط سارا و علی حسین‌نژاد




نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳۸۸ توسط سارا و علی حسین‌نژاد
  
درباره وبلاگ

این وبلاگ متعلق به یک سارای کوچولو و یک علی کوچولوتر است. سارا متولد 18 دی ماه 1385 و علی متولد 20 مهرماه 1387 است. این دو قرار است در آینده وبلاگ نویسان خوبی بشوند؛ این را بابایشان می گوید و مامانشان نیز تصدیق می کند!

درباره ماه تی‌تی

"ماه تی‌تی" تركیب واژه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های ماه است و تی‌تی! ماه همان ماه است كه قیافه‌اش شبیه همه‌ی معشوقه‌های جهان بوده از اول ِاول تا همین اواخر كه دیروز و پریروز است! و "تی‌تی" در مازندران یعنی شكوفه، كه گاه اسم برازنده‌ای می‌شود برای دختری كه بوی مه می‌دهد و شالی‌زار و شرجی دریای شمال!

تركیب معنایی‌اش در فارسی به عهده‌ی شما!


  

مدرسه تخصصی انیمیشن

آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   نويسندگان

   موضوعات

   دوستان