به قلم بابایی:

نه که ما خیلی اهل نماز هستیم و همین الان که دارم این متن رو می‌نویسم روزه هم هستم اگر صبحانه جزو مبطلات روزه نباشه.

یکی از عادت‌های علی ِ بابا که چهار و نیم سالشه اینه که وقتی نماز رو شروع می‌کنم، کمین می‌گیره تا بیاد رو کولم و در تمامی مراحل از رکوع و سجود و قیام منو همراهی می‌کنه کهگاهی تا حد خفگی من هم پیش می ره.

ولی خب وقتی عرفان بالا باشه این چیزها اهمیتی نداره.

نکته جالب ماجرا یکی از نمازهای اخیره که علی با خاله قورباغه سبزرنگی که اندازه خودشه داشت پشت سرم زمزمه می‌کرد که بپرند روی کول من.

یعنی خودش کم بود یک قورباغه بزرگ تپل رو به زور می خواست به همراه خودش نگه داره و موفق نشد البته.

یعنی من در حال عرفانی و قورباغه روی پشتم و علی روی قورباغه.

یعنی تر این که دست علی از پشت خاله قورباغه به زور به من می رسید که خودشو نگه داره و خدا رحم کرد که وقتی افتاد سرش به کتابخانه نخورد.

همین



موضوعات مرتبط: علی , علی و کولی , نماز , علی و نماز

تاريخ : جمعه ۱۸ اسفند ۱۳٩۱ | ٢:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا و علی حسین‌نژاد | نظرات ()

فکر کنم امسال بزرگتر شده‌ای ساراجان!
سال‌های قبل یا برایت فرق نمی‌کرد یا مهم نبود! تولدت را می‌گویم، همین که شمع روی کیک را فوت می‌کردی برایت کفایت می‌کرد، تبریک‌ها و کادوهایی که می‌گرفتی زیاد جالب نبودند انگار...
امسال ولی فرق داشت، همه را با ذوق می‌پذیرفتی و خوشحالیت را هی نشان می‌دادی! از اینکه امسال یک تولد کوچولو با بچه‌های کلاس داشتی خیلی خوشحال بودی! انگاری روی ابرها راه می‌رفتی، از گیره سر خوشگلی که خانم معلمت بهت هدیه داده خیلی زیاد خوشحال شدی!
از سارافونی که من وعلی آقامون برات خریدیم، از عروسک خاله قورباغه‌ای که بابا خرید، از عروسکی که عموحامد و خاله منیره برات خریدند از کادوهایی که از همسایه‌ها گرفتی و هی از کسانی که فقط تبریکشان را شنیدی و منتظر دیدنشان هستی برای گرفتن کادو!
از نامه قشنگی که خانم باقری زحمت کشیدند(به زودی متن نامه اینجا منتشر خواهد شد) و تو غرق در غرور و شادی کودکانه شدی...
همه این ها را هی پراکنده گفتم که بدانم و بدانی که امسال بزرگتر شده‌ای! این را کاملا احساس کردم!
دخترم همیشه باش...



موضوعات مرتبط:

تاريخ : یکشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۱ | ٥:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا و علی حسین‌نژاد | نظرات ()

سارا جان! عزیز دلم، مهربانم، سنگ صبورم، امید من، آینه من! دخترم تولد هفت سالگی‌ات مبارک!

به نهال‌‌ِ تازه رسته‌ی ِعباس‌ حسین‌نژاد، سارا


فندق‌ چانه
لیمو لب
گردو چشم
انار گونه
زنبیل میوه‌‌های پاییزی

                             ای سارا 

تو گونه‌هایت باغ به است 

تو لب‌های قشنگت تمشک جنگلی‌ست
از نگاه تو دو قمری پر می‌گیرد
بر شانه‌های درخت پیری که منم
چشم‌های تو 

                 ای درختم /  ای دخترم 

                         آبگینه‌ی شاهبانویی ست که مرا گفت: 

در من هزارعاشق بی‌قراری می‌کنند 

بشنو سارا
باران در زادگاه تو
جیره‌ی فاضلاب‌هاست
کاش درخت سیب گلوی تو
آشیانه‌ی هزار قناری شاداب باشد

ما بی فایده باریدیم
                 دختر ِدرخت‌ ِقهوه! 
                                 ما بیهوده باریدیم

شعر از علیرضا روشن که در چندماهگی سارا برایش سروده بودند.



موضوعات مرتبط:

تاريخ : دوشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۱ | ۳:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا و علی حسین‌نژاد | نظرات ()

علی

تلفن خونه زنگ می خوره، بابای بچه هاست!
علی اقا گوشی رو بر میدارن و خیلی خونسرد به باباش می گه:
سلام بابایی می شه بعدا زنگ بزنی من دارم عموپورنگ می بینم و تق گوشی رو می ذاره!

به همین راحتی و خوشمزه گی!
نتیجه می گیریم که: دست من درد نکنه از این پسر بزرگ کردنم!



موضوعات مرتبط:

تاريخ : چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳٩۱ | ۳:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا و علی حسین‌نژاد | نظرات ()

یه زنبور تو دستشویی بود و سارا می‌ترسید.
علی شجاعانه رفت باهاش حرف زد که بره ولی نرفت!
اومد سراغ مامانش: مامان، شماره‌ی قورباغه رو نداری؟

پی نوشت:

  

علی می‌گه: بزرگ شدم می‌خوام بشم پدر لاک‌پشت‌های نینجا!

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : شنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩۱ | ۱:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا و علی حسین‌نژاد | نظرات ()

 

نماز می خواند؛ زلال و معصوم.... سارا



موضوعات مرتبط:

تاريخ : جمعه ٦ امرداد ۱۳٩۱ | ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا و علی حسین‌نژاد | نظرات ()

می گه: مامانای دیگه با دختراشون این کار رو نمی کنن! همیشه باهاشون مهربونی می کنن!
نازشون می کنن!
مامانا همه بچه هاشونو دوست دارند! اونا رو اذیت نمی کنن!
وقتی دخترشون داره بازی می کنه گریه اش رو در نمیارن!
می خوای دیگه  دوست نداشته باشم!؟؟
من همینطور که چشم هام هی داره گشادتر می شه فکم هم هی داره بازتر می شه و توی ذهنم به جنایت ِ نکرده ام فکر می کنم که چرا این حرفها رو می زنه!
همین طور داره یکریز توی سرم می زنه که چرا من انقده بدم!
حالا من چه جنایتی مرتکب شده بودم؟؟؟؟
انقده خوشگل داشت برای عروسکش که اسمش گلی خانمه، حرف می زد که رفتم بغلش کردم و  یک گاز کوچولوی خوشمزه از صورتش گرفتم! سارا هم دردش اومد و این حرفهای خوب و خوشگل رو به من زد!



موضوعات مرتبط:

تاريخ : شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۱ | ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا و علی حسین‌نژاد | نظرات ()

می خوایم صبحانه بخوریم!
علی با کنترل همینن طور که به همه جا می زنه یکی به پای سارا هم ضربه می زنه!
سارا هم از کنارش پا می شه می ره اون طرف سفره می شینه و رو به علی می گه: چرا می زنی؟ نمی دونی من استخون دارم!
من خنده ام گرفته و می گم : خب همه استخون دارند!
سارا جا می خوره و حق به جانب می گه : خب من زانو هم دارم درد اومد!
دلم می خواست ادامه بدم ولی مطمئنا این دختر کوچولوی ما می زد زیر گریه!



موضوعات مرتبط:

تاريخ : سه‌شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٠ | ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا و علی حسین‌نژاد | نظرات ()

این جمله از کیست؟

یک کم آب ِ زیاد بده!

همه گزینه های بعد
علی
وقتی علی آب ِ کم می خواهد
وقتی علی آب ِ زیاد می خواهد
همه گزینه ها بالا به جز گزینه 1



موضوعات مرتبط:

تاريخ : جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠ | ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا و علی حسین‌نژاد | نظرات ()

در راستای نقاشی کردن خونه و ریخته پاشی و حوصله ای که هی کمتر و کمتر می شه از این همه اسباب و سایل نازنین که روی هم تلنبار شده اند و نکن نکن هایی که در دقیقه صد بار به این دوتا می گم علی آقا فتوا صادر کردند که:

بیا به بابا بگیم مامان رو عوض کنه! خیلی دعوامون می کنه!



موضوعات مرتبط:

تاريخ : سه‌شنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٠ | ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا و علی حسین‌نژاد | نظرات ()