علی هر روز کلمههای بیشتری رو یاد میگیره الا مامان!
به من هم میگه: بابا البته این بابا یه بابای خیلی کلفت با صدای پسری شیطون!
گوشی تلفن چه همراه چه غیر همراه که به صدا در میآید علی از هرجای خانه خودش را میرساند و محکم و و بلند و البته پی در پی میگه: بَل؟! بَل؟(دست راست همزمان سمت گوشها)
پسرک جدیدا کلمه "نه" را به خوبی می داند کجا بکار ببرد که به قول همسایهخوبمان خاتون پاک(سارا به خانم میگه خاتون) من یکی کم میآورم:
میگم علی مامانی بیا فرنی بخور!
- نننننننننننننه!
علی، نکن!
- نننننننننننننه!
علی دست به گوشی نزنیا؟!
- نننننننننننننه!
علی کتاب بابایی رو بده!
- نننننننننننننه!
علی بیا بخوابونمت!
- نننننننننننننه!
علی مامان جون بیا لباسات رو عوض کنم!
- نننننننننننننه!
علی رو عسلیها نرو بچه می شکنه!
- نننننننننننننه!
علی بیا کلاه بزارم سرت می خوای بری بیرون!
- نننننننننننننه!
و همه کارهایی که باید علی آقا مثلا همکاری داشته باشند با یک نه گفتن از جانب شخص شخیص ایشان ملغی می شه!
صداش میزنم : علی جون!علی جانم! علی پسرم! علی عشقم! علی نفسم!
هربار هم محکم با خندهای که همراه با شیطنت پنهان شده در چشمان به ظاهر مظلومش پنهان شده میگه: بَل
و من نمیدونم این همه لذت از شنیدن بلهای که در بَل گفتن پسرکم خلاصه میشود را درک کنم! این همه حس خوبی که آن لحظه و همهی لحظههایی که سارا و علی برایم بازی میکنند را چطور هضم کنم؟! خدایا شکرت!
و اما سارا:
بمیرم برات مادر که این همه تو خانمی!
خاطرهای تعریف میکنم که درس عبرتی باشد برای خودم و دیگران(!)
تقریبا دو هفته پیش دلمان خواست برای دخترک چکمه بخرم! یا به قول خارجیها بوت!چشم بازار رو کور کردم و بوت مورد نظر خریداری شد!
با همه ذوق و شوقی که سارا نسبت به کفش جدید نشان میداد البته من بیشتر از اون! مشغول پوشیدن بوت شدم پای چپش رو به خوبی پوشید و اما پای راست کمی تا قسمتی به زور و درایت(!) نیاز داشت!
سارا هی غر میزد و من هم غر میزدم که: سارا، پاتو صاف نگه داشته باش مامان! ساراجان پاتو به داخل فشار بده که پات بره توی کفش!
این ماجرا یک هفته ادامه داشت تا اینکه ما رفتیم شمالِ سرد!
خونه بابا نشسته بودیم و داشتم از چکمهی خوشگلی که برای سارا خریده بودم تعریف میکردم و مشکلی که سارا موقع پوشیدنش داره و اینکه کاش نمی خریدم براش! بچهم اذیت میشه و از این حرفها!
چشمتان روز بد نبیند!
بابای مهربونم کم مانده بود لنگه کفش سمت راست رو پرت کنه سمت من! که نکرد و فقط به چندتا حرف جانانه بسنده کرد!
خدا بگم چیکارت کنه دختر بچه رو کشتی تو!(کلی از این حرفهای مهربونانه(!!!))
من و خواهران و مادر هاج و واج داریم نگاه می :نیم که قضیه از چه قراریه؟!
باباجونم یه گوله روزنامه از توی لنگه بوت سمت راست درآورده بود که ... !
سارا و علی در صبح
سارا و علی در ظهر

سارا و علی در عصر

سارا و علی در شب

من خودم الان خیلی بزرگ شدم و هر روز مثل بچههای خوب به زور و خواهش و التماس مامانی از خواب بیدار میشم و صبحانه میخورم و مامانی هم منو خوشگلتر از اینی که هستم میکنه و بابایی هم نقش سرویس رفت رو انجام میده و منو میبره مهد!
روز اول و روز دوم همین که بابایی میخواست بره گریه میکردم!
ولی دیگه گریه نمیکنم تا میرسم سر کوچه مهد بدو بدو خودم میرم و به خاله مینا و خاله ویدا سلام میدم!
دیروز کتاب حسنی نگو یه دسته گل رو با خودم بردم مهد!
خاله مینا برای من و بقیه بچهها کتاب رو خوند و خیلی خوشم اومد!
کلاس سفالگری هم داشتیم. با گلی که خاله داد یه چیزه گردی درست کردم که خودم هم نمیدونم چیه!
ولی خاله مینا همون گل گرد رو برام رنگ زد و چسبوندش رو یه تیکه کاغذ و یکمی هم دست و پا براش گذاشت شد شبیه لاکپشت!
این لاکپشت رو تا حالا من ندیدم!
امروز هم کلاس زبان دارم.
هستی جونم (عروسکی که از جنوب کشور از یکی از دوستان به دستش رسید!) رو امروز با خودم بردم تا با دوستام و خالههام دوست بشه!
اگه دختر خوبی باشه هر روز میبرمش!
تازه مورچهام رو هم میخوام ببرم!
دوربین بابایی خرابه و من هیچی عکس ندارم! قول داده زودی یکی بخره وقتی خرید از کاردستیم و سفالگریم براتون عکس می گیرم می زارم اینجا!
خاله شادان(ساناز) می خواد که براش کوزه درست کنم!
یکی بهش پیغام بده که وقت ندارم خاله سرم شلوغه!
وقتی تو مهد هستم دلم برا مامانی و بابایی به خصوص برا داداشیم تنگ میشه!
ظهر وقتی مامانی با داداشی میان دنبالم تا برسیم خونه سر مامان و آقای راننده رو میبرم(کجا؟) بس که قربون صدقه یکی یدونه داداشیم میرم!
عشق منی علی جون!
شعرهای منو تو وبلاگ مامانیم بخونید!
احساسات من ِ مادر برای اولین روز مهد سارا:
دخترک وقتی بیدار شد شادی شیرینی توی چشمانش بود!
خوشحال بود و برخلاف همیشه که با اصرار و خواهش و گاهی فریاد، دست و صورتش را میشست، آمد و دستهای کوچکش را زیر آب ولرمی که برایش آماده کردهبودم برد و صورتش را شست!
صبحانه را مثل همیشه با اشتها خورد و حالا نوبت این بود که آماده بشود!
دلم میلرزید، سارا تا ظهر نیست! وای دلم! دستم! قلبم!
سعی میکردم مرتب حرف بزنم و میزدم تا یادم نیاید که سارا میخواهد چند ساعتی را نباشد!
لباس پوشید و موهایش هم که مرتب شد! حالا زمزمههای سارا هم به وضوح شنیده میشود:
من مد(مهد) کودک دوست ندالم(ندارم)!
دلم تنگ میشه برات مامانی!(این حرف رو حتی اگر همه هفته را هم پیشم باشد آخرشب موقع خواب به زبان میآورد!)
بابایی منو نبره! شوما(شما) منو ببر!
بچهها رو دوست ندارم!
خدایا سارا با این حرفها اشک بابای احساساتیاش را که درآورد !
من قلبم الان است که بایستد!
صورتش را میبوسم و میگویم : چشم من میبرمت! (البته قبلش کلی صحبت کردم که با بابایی برو ولی مرغ سارا یک پا بیشتر نداشت!)
من و بابا و علی، سارا را همراهی کردیم! اولش خجالت کشید و هی مثل بچه گربه دور پاهام میچرخید که خاله مینا(مربی کلاس) اومد و سارا رو بغل کرد و برد پیش بچهها!
صدای گریهی دخترک دلم را ریش ریش میکرد!
خواستم بگویم که نمیخواهد بیاید که برویم خانه که دیدم صدای خنده ساراست که با حسن خداداد آمد!!
یک ساعتی را در مهد ماندم و خیالم از این که سارا بیقراری نمیکند و برگشتم.
ساعت دیرتر از همیشه میگذشت!
دست و دلم به کار نمیرفت، ناهار را با استرس آماده کردم! عصبی بودم انگاری!
سارای من!
ساعت یک بعدازظهر رفتم مهد که بیاورم، ملتمسانه از من می خواهد که بماند!
حالا نشسته و مدام دارد از بچهها و نقاشی و خمیر بازیای که کرده تعریف میکند!
از اینکه شده ساراخرگوشهی کلاس احساس خوبی دارد و صورتک صورتیای که شکل خرگوش است و خیرمقدم هم دارد برایش را میگوید که : خیلی دوستش دارد!
میگه: مامانی الان بخوابم، بیدارشدم برم مد(مهد)کودک؟
نه دخترم شب که خوابیدی و صبح شد اونوقت برو!
یه خبر خیلی خوب برا خودم دارم:
من از شنبه میرم مهد کودک! خیلی خیلی خوشحالم! مامانی میگه هنوز نرفتی داری سرمون رو میخوری نطقت بیشتر باز شده دختر! وای به روزی که ۴ تا چیز دیگه یاد بگیری قربونت برم!
قرار فردا بابایی مهربون مون پول بده بریم چیزایی که لازم دارم برای مهد رو بخرم!
خیلی ذوق زده هستم!
فعلا همین
اسم مهد من گل پونه هست و خاله زهرای تپلی اینو به مامانی معرفی کرد!
1

سارا و چادر و حرم و قم!
--سارا--
گوشی تلفن رو برمیداره و با انگشتانش شمارههایی رو فشار میده و شروع میکنه به صحبت کردن:
الو سلااااام
خوبی؟ خوشی؟ سلامتی
خدا رو شکر
یه چنچنله(چند لحظه) گوشی؟!
با یک قیافهای که بین ناراحت شدن و فهماندن اینکه کارت خیلی بد است به علی میگوید: علی جان! نکن پسرم!
ادامه صحبت: خب چه خبرا؟ خوبی
اِاِاِ وا! نگانه نهومد؟(یگانه نیومد)
عزیز نوکندی رفته آقاجون نوکندی(نوکندهای) رو بیاره من خوب میشم!
آره
رفتم گم(قم) خونه خاله خجیده(خدیجه) نینی داره ! وااااا- نِحانه(ریحانه)!
با بابام و مامانی و داداشی و عزیز گورگانی(گرگانی) و آقاجون گورگانی با عاطیفه(عاطفه)!
خب! خوشی؟ سلامتی؟ خداروشکر!
سلام بهرسون(برسون)
خدافظ!
--علی--
2
گوشی تلفن رو برمیداره و با کف دست چندتا روی شمارهگیر میزنه و شروع میکنه به صحبت کردن:
بَ اِ دَ دَ دَدَ دَ دَ
آبببببَ هـِِ
دَ دَ دَدَ دَ دَ بَبَبَبَ
3
--مامان--
گوشی تلفن رو بر میدارم و شماره آقای همسر رو می گیرم:
-آخه مرد خوب این چیه به بچه یاد دادی؟!
-سلام خوبی عزیزم!
-علیک! انقده لاتی با این بچهها حرف نزن! شده این که سارا خانم وقتی بهش آب پرتقال نمی دم! صدام می کنه که: مامانی نوکرتم!!!!! به من آب پُلکالال(آب پرتقال) بده!
عباااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااس!
مکالمه تلفنی سارا با بابای مهربونش که الان رفته به ماموریت در شهر زیبای اصفهان!
صدای عباس رو که نمی شنیدم ولی هرچی سارا میگفت رو سعی کردم بنویسم! حین خوندن قیافه من رو با چشمان گرد و دلی درد گرفته از خنده رو هم تصور کنید!
الو سلام بابایی!
خوبی؟
ریسیدی خونمون؟!
آها! رفتی مساهفرت؟!
با چی؟ هواپما؟
آها! با اتوبوس رفتی؟
هوا خوبه؟
برام چی میخری؟
بستنی با کاکائو باشه! اِرمزش(قرمزش) رو دوست ندارم!
داداشی رو اذَت(اذیت) کردم!
مامانی رو هم نالاحت کردم!
خیلی غذا نخوریا!
شیکمت گونده می شه!
هواش(یواش!) بخور!

















