فالله خير حافظا و هو ارحم الراحمين

بر چشم بد لعنت!

فالله خير حافظا و هو ارحم الراحمين
فالله خير حافظا و هو ارحم الراحمين فالله خير حافظا و هو ارحم الراحمين
فالله خير حافظا و هو ارحم الراحمين فالله خير حافظا و هو ارحم الراحمين
فالله خير حافظا و هو ارحم الراحمين فالله خير حافظا و هو ارحم الراحمين
فالله خير حافظا و هو ارحم الراحمين فالله خير حافظا و هو ارحم الراحمين
فالله خير حافظا و هو ارحم الراحمين فالله خير حافظا و هو ارحم الراحمين
فالله خير حافظا و هو ارحم الراحمين فالله خير حافظا و هو ارحم الراحمين
فالله خير حافظا و هو ارحم الراحمين



موضوعات مرتبط:

تاريخ : یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٥ | ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا و علی حسین‌نژاد | نظرات ()

ماه تی تی!

مامانی می‌گه: الهی قربونت برم که نیومده این همه منو به ذوق می‌یاری، همیشه دستشو می‌زاره رو شکمش و با من حرفای خوب خوب می‌زنه وقتی می‌خوام بخوابم کلی برام حرف می‌زنه و قصه می‌گه،با من بازی می‌کنه و وقتی من اذیتش می‌کنم می‌خنده و می‌گه ای جووووووووووووونم عزیز دلم! من اینقده کیف می‌کنم که بیشتر ورجه وورجه می‌کنم!

 یه وقتایی هم برام درد دل می‌کنه که دل کوچول موچولوم می‌گیره( طفلکی مامانی!)

بابایی یه ماه پیش این قصه رو برام تعریف کرد: یکی بود یکی نبود یه پسری بود که خیلی دوست داشت با آسمون دوست بشه، شبا همیشه می‌رفت از پنجره به آسمون نگاه می‌کرد و ماه و ستاره‌ها رو می‌دید باباش وقتی دید پسرش خیلی آسمون دوست داره رفت براش تهسکوف خرید و پسرک ( بابایی خُروپفش بلند شد)... دیگه نمی‌دونم بقیه‌اش چی شد ولی بعدآ که برام تعریف کردش براتون می‌نویسم...

خاله لویا  از مخشاش دفاع کرده شده نوزده و مین!

امیل و بابایی و مامانیش الان خونه ما هستن کلی با امیل خاله بازی کردیم و هی چایی خوردیم، مامانی امیل گفت: بچه‌ها شب نباید چایی بخورن ولی ما یواشکی چایی ‌خوردیم!

بابایی شوشه تاکی باید موضوع عروسی رو پنهون کنم؟! جای لینک مامانیه شوشه محفوظ است ( از قول بابایی با خنده‌ای با دندان‌های پیدا)

وبلاگ شوشه رو برین ببینین یک موسیقی خوب برای نای نای کردن گذاشته!



موضوعات مرتبط:


تاريخ : یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٥ | ۱:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا و علی حسین‌نژاد | نظرات ()

این همه مبارکه!

عمودلویشم دکتر شده!

عمووویی­م معاون شده!

بابایی شوشه یه­بار که من دغدغه رو نوشتم دقدقه منو دعوا کرد؛ خب من هنوز هیچ­سالمه!

احساس می­کنم بزرگتر شدم اینو مامانی هم به خانم دکتر گفت خودم شنیدم آخه نمی­تونم مثل قبلن­ترا بدو بدو کنم مجبورم یواش یواش بدو بدو کنم و مامانی طفلکی هم یکمی اذیت می­شه

ولی برا اینکه من ناراحت نشم هی قربون صدقه­ام می­ره و می­گه «ای جااااانم»!

یه خاله مریم دارم که برام کادو آورده ۲تا فنجون و نلبکی و یه قندون و یه شکردون و یه قوری اینقده خوشگله؛ تازه دیشب با فنجونم به بابایی چایی دبش با طعم برگاموت که عموسیبیلیکا یه بار بهمون داده بود، دادم!

مریم خاله دیگه منو دوست نداره از چشماش می­دونم!

خاله لویا می­خواد منو شام دعوت کنه!



موضوعات مرتبط:


تاريخ : دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸٥ | ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا و علی حسین‌نژاد | نظرات ()

دلم برای بچه‌های چینی می‌سوزه!

دلم می‌سوزه
دلم برای بچه‌های چینی می‌سوزه
تنهاي تنهان!
نه خاله نه دايي نه عمو نه عمه!

فقط يه ماماني و يه بابايي

يعني مي‌شه؟



موضوعات مرتبط:


تاريخ : شنبه ٦ آبان ۱۳۸٥ | ٢:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا و علی حسین‌نژاد | نظرات ()

مامانی و بابایی‌ام هر دوتاشون مریض شدند

خسته شدم! دیگه نمی‌تونم ازشون پرستاری کنم

یکی بیاد کمکم کنه!



موضوعات مرتبط:

تاريخ : دوشنبه ۱ آبان ۱۳۸٥ | ٢:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا و علی حسین‌نژاد | نظرات ()