سارا تويي
تمامت ِ اميد من
كه در ۷۱ سانت جا شده
دل‌تنگي‌هاي مرا پاياني نيست سارا
حتا وقتي خسته در آغوش ِ ‌زمختِ من مي‌آرامي
و صداي قلبم را با ثانيه‌شمار نفس‌هايت كوك مي‌كنم...
سارا
حكايت ِ ناب ِ پيوستن ِ تقدير ِ من را
 به آرامش ِ دست‌هاي كوچكت -خيلي كوچكت!-
تاريخ بر تارك ِ روشن‌اش خواهدنوشت
مي‌دانم بابا
مي‌دانم....


موضوعات مرتبط:

تاريخ : چهارشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٦ | ۳:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا و علی حسین‌نژاد | نظرات ()

به قول بابايي: بدون شرح!
.
.
-تازگي‌ها يه كارهايي با دهنم مي‌كنم كه مامان و بابا فكر مي‌كنند من ماچ كردن بلد شدم!
-دست هم مي‌زنم راستي!


موضوعات مرتبط:

تاريخ : سه‌شنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٦ | ۱:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا و علی حسین‌نژاد | نظرات ()

من الان دو تا دندان درآورده‌ام كه باهاشان همه چيز را گاز مي‌زنم!

عمو رضای هدایت که یک نقاش است  وقتی من نتوانستم بروم نمایشگاهش، در این نقاشی عكس مرا در کتاب‌ش كشيد و برايم نوشت و به من تقدیم کرد: 


نقاشي بزرگتر را اينجا ببينيد!

برايم نوشت:
«سارا كوچولو خيلي دلش مي‌خواست بيايد نمايشگاه ولي نمي‌توانست راه برود و بنابراين من با اين وسيله او را سوار چرخ خيال كردم تا هر جا كه دوست دارد برود و مطمئن هستم كه به آرزوهايش مي‌رسد.
آرزويش را هم مي‌دانم مي‌خواهد موسيقي‌دان بشود.»

وبلاگ عمورضاي هدايت!



موضوعات مرتبط:

تاريخ : چهارشنبه ٤ مهر ۱۳۸٦ | ٤:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا و علی حسین‌نژاد | نظرات ()