من و خداحافظي صبح‌ها با بابام


شب‌ها وقتي مي‌خواد زباله‌ها‌ رو ببره که نمي بره!
منو تا دم در مي بره و زودي برمي‌گردونه،
ولي روزا که بيشتر بيشتر بيرون هست
منو با خودش نمي بره و مي هي جييييغ مي‌کشم، گريه مي‌كنم...

با احترام: سارا



موضوعات مرتبط:

تاريخ : یکشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٦ | ٢:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا و علی حسین‌نژاد | نظرات ()

سارا در مواجهه‌ي اولين بارش با قطار سر از پا نمي‌شناخت و مثل رامكال(به قول مامانش!)  جيغ و ويغ مي‌كرد و مدام تمام تلاش مي‌كرد  از دست ما در برود و پابرهنه برود توي سالن!


مامانش: تا صبح نتونستم بخوابم در اين مسير حدود 12 ساعته!
 از بس مي‌ترسيدم از اين واگن كهنه‌اي که به قول مسوول واگن براي آزمايش وارد خط كرده‌اند که نكند از هم وا برود! آن‌قدر صدا مي‌كرد كه ...

باباش: سفر رو با قطار خيلي دوست دارم! چون مي‌شه توش تخت خوابيد!



موضوعات مرتبط:

تاريخ : دوشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٦ | ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا و علی حسین‌نژاد | نظرات ()