آخرین باری که رفته بودیم قم دور حرم حضرت معصومه(س) برای سارا یه چادر مشکی خریدم!

خیلی دوسش داره و اصرار داره وقتی می ریم بیرون سرش کنه!

می گم نمی تونی!

می گه مثل تو چادر بپوشم می تونم! من برا اینکه پیازداغ ماجرا (همون هیجان) زیادتر بشه با خنده بهش میگم ولی بابایی اجازه نمی ده که!

می ره به باباش می گه اجازه هست؟ چادر بپوشم؟

باباش هم یه بعله محکم تحویلش می ده

سارا دیگه نمی دونه چهار قدم فاصله بین من و باباش رو چطوری از خوشحالی طی کنه انقده بالا و پایین می پره که چند باری می خوره زمین!
یه ذوقی توی چشماش برق می زنه که خودم بهش حسودیم می شه!

ولی خدایی با چادر یه فرشته کوچولو می شه!



موضوعات مرتبط: سارا و چادر , نگاه سارا

تاريخ : یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸ | ۱:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا و علی حسین‌نژاد | نظرات ()

می گه: علی جون، داداشی، الهی (گمرونت) قربونت برم!

وقتی با من یا باباجی(باباجون) حرف می زنه و ما هیچ جوابی بهش نمی دیم با عصبانیت می گه: چرا حرفم رو نمی دی!




موضوعات مرتبط:

تاريخ : یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸ | ۱:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا و علی حسین‌نژاد | نظرات ()