علی قاب عکس خودش و سارا رو گذاشته روی عسلی، روزنامه خرد شده (پودر شده) هم ریخته دورش!
یک دستمال قد هیکل خودش گرفته و نشسته روی مبل روبروی عسلی!
همچین گریه می کنه که دور از جون ما گویی مادرش مرده!
فکر کردم واقعا داره گریه می کنه! می گم چی شده مامانی؟!
چشمش رو یه ذره از زیر دستمال میاره بیرون و می گه:
بچه ام مرد!
تا میام یه چیزی بگم، یهو سارا جیغ می کشه و می گه: حالا چی کار کنم؟! عبااااااااااااااااااس (علی در نقش عباس)
علی هم با ناله ای سوزناک تر گریه می کنه و همدیگه رو محکم بغل می کنن و مثلا گریه می کنن!



موضوعات مرتبط:

تاريخ : سه‌شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٠ | ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا و علی حسین‌نژاد | نظرات ()

 

 به علی آقا می گم قل هو والله و احد رو برام بخون ببینم پسر عزیزم، قشنگم ، نانازم!
دست به کمر می گه: نمی خونم چون تو به حرف من گوش ندادی!!!!
می گم کدوم حرفت!؟
می گه: بهت گفتم برام ساز بخر گفتی نه! من هم گوش نمی دم!
بچه دارم بزرگ می کنم برای خودم!



موضوعات مرتبط:

تاريخ : چهارشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٠ | ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا و علی حسین‌نژاد | نظرات ()

سارا همچنان وقت جمع کردن اسباب بازی ها و مدادرنگی ها و کیف ها و روسری ها و دمپایی ها و کاغذها و گیره سرها و انواع سی دی های کودکانه و دیگر وسایلی را که پخش زمین می کند، این جمله را به کار می برد:

مامانی من به تو کمک کنم خسته میشم خودت به خودت کمک کن!



موضوعات مرتبط:

تاريخ : سه‌شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٠ | ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا و علی حسین‌نژاد | نظرات ()

همیشه گفتم و می گم که باید رژیم بگیری تا اون شکمی که قلمبه شده و اومده جلو یکم بره تو !
تا باعث نشه هی لباسا رو بالا و پایین بکنیم تا یکی خوشتیپت بکنه!

گوش ندادی شد اینی که الان دوستان می خونند!

بابای مهربون خونه شب برای بچه ها قصه بزبزقندی رو تعریف می کرد رسید به اون قسمتی که که گرگه بلا سه تا بزغاله ها رو خورده و بود و با شکم گنده زیر سایه درخت داشت استراحت می کرد!

البته علاوه بر سه تا برغاله، سارا و علی رو هم خورده بود! به همین خاطر توی شکم آقا گرگه خیلی از دفعات قبل تاریک تر و تنگ تر بود!

یهو سارا می زنه روی شکم بابای مهربون و می گه: شکم گرگه مثل این بودا!



موضوعات مرتبط:

تاريخ : دوشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٠ | ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا و علی حسین‌نژاد | نظرات ()

همیشه گفتم و می گم که باید رژیم بگیری تا اون شکمی که قلمبه شده و اومده جلو یکم بره تو !
تا باعث نشه هی لباسا رو بالا و پایین بکنیم تا یکی خوشتیپت بکنه!

گوش ندادی شد اینی که الان دوستان می خونند!

بابای مهربون خونه شب برای بچه ها قصه بزبزقندی رو تعریف می کرد رسید به اون قسمتی که که گرگه بلا سه تا بزغاله ها رو خورده و بود و با شکم گنده زیر سایه درخت داشت استراحت می کرد!

البته علاوه بر سه تا برغاله، سارا و علی رو هم خورده بود! به همین خاطر توی شکم آقا گرگه خیلی از دفعات قبل تاریک تر و تنگ تر بود!

یهو سارا می زنه روی شکم بابای مهربون و می گه: شکم گرگه مثل این بودا!



موضوعات مرتبط:

تاريخ : دوشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٠ | ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا و علی حسین‌نژاد | نظرات ()

مامانی عید بابایی کی می شه؟
عید بابایی چی هست ؟
همون دیگه عیدش! عید شما بود گفتم روزت مبارک!
گفتم آهان! چند روز دیگه عید بابایی هم میاد!
دست به کمر می ایسته می گه حواست نره براش فکر کنیم یه چیز بخریم براش!
چشمام قشنگ در اومده از جاش! می‌گم حالا چی بخریم ؟
یه دست به کمر و یه دست زیر چونه و می‌گه: یه چیز آقاهونه‌ای!
می خندم و می گم چشم!
مواظب باش حواست نره ها!
چشم
دارم فکر می‌کنم چی می شد این دختر لوس بابا، یه‌کم هم به فکر مامانش بود و این طوری عید مامانش رو به باباجونش یادآوری می‌کرد قطعاً هدیه ارزنده‌تری دریافت می‌کردم!

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٠ | ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا و علی حسین‌نژاد | نظرات ()