عجب !

روزگاری شده ها !

ما که کم کم داریم چمدونمون رو می بندیم واسه دیدار خانواده. به زودی میایم ایران انشالله !

(خداییش جا قحط بود خانواده ما برای زندگی انتخاب کنن؟شنیدم جاهای دیگه کویته !!! )

***

اومدم مهمونی و داره حسابی برف میاد.

 اما از عمودلویش که می‌پرسم چه خبر میگه بارون هم نمیاد ! ما رو باش که قراره کجا پا بزاریم و به کدوم دنیایی بیایم که هر گوشه شهرش یه ساز می‌زنه!

صداهای مهیبی از دعواهای مکرر و تذکرات ویژه خاله لویا به مامانی به گوش می‌رسه و بابایی هی زنگ می‌زنه و به مامانی دلداری میده که پایان شب سیه سپید است و قراره بیاد مامانی رو نجات بده.

به نظر خاله لویا: گوش مامان خانمی باید کشیده بشه و به نظر بابایی:  تحمل کن !

 خلاصه که سر صبحی رفتیم برف سواری و یه گشتی زدیم و بازم با داد و بیداد خاله خانوم سریع برگشتیم خونه.

 آخه میگن هوا خیلی سرده و مامانی هی می‌خواد بمونه بیرون و (به قول خاله:)منو مریض کنه!

حقیقتش یه چیزایی هم واسه عمویی دلویش خودم دیدم که نگوووووووو !

بعدن که بیام ایران و زبون وا کنم بهش می‌گم.

بابایی هم بی وفا رفته پیش مامان بزرگ اینا که از سفر برگشتن تا سهم سوغاتی منو تحویل بگیره بیاره تا از همین اول یاد بگیرم حق گرفتنی است نه دادنی.

خلاصه که یه جورایی این آخریا دارم حسابی فکر می کنم که بعدن چه جوری از خجالت همه دربیام و رنگ و بوی زندگی این مامانی و بابایی و هفت نسل قبل و بعدشون رو متحول کنم.

 ( خب مثه اینکه مهمونی اثر گذاشته و لهجه گرفتیم. بریم تا بعد که لهجمون رفت دوباره بیایم و بنویسیم)

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : چهارشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٥ | ٧:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا و علی حسین‌نژاد | نظرات ()