ساراي هفتادم و اولين اضطراب‌هاي كشف دست‌هاي خودش!

عموعليرضاي‌روشن نوشته:
خب این که ما را حالا نمی‌بیند و اصلاً معلوم نیست زنده باشیم او ببیندمان، اما خب دلمان عجالتاً خوش است به این که یک روز بزرگ می‌شود و ما را عمو خطاب می‌کند یا شاید دایی یا چه می‌دانم شاید هم گفت علی!
جواب به او اما خب یکی بیشتر که نیست؛
و ما می‌گوییم جان دلم دختر قشنگ که از ماه قشنگ‌تری
و صورتت از نان مقدس‌تر است
و بازوی کوچکت گلابی جنگلی است.
خدای من! نگه دار این سارا را که گونه‌اش زغال‌اخته‌ی ترش است.
حفظ کن زیر سایه‌ات این شکوفه‌ی انار را که چانه‌اش فندق نارس است.
مادامش بدار که این دخترک انگور سیاه در لب دارد.
وای از این ظرافت! وای!



موضوعات مرتبط:

تاريخ : شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٥ | ٤:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا و علی حسین‌نژاد | نظرات ()