نمی دونم از این اتفاقی که داره تو خونه ی سه نفره ی ما می افته خوشحال باشم یا ناراحت!

خوشحالم که یه داداشی دارم و هروقت می گم داداش مامانی دلش کلی غنج می ره و بابا با یه خنده ای که بیشتر شبیه ذوق از ته دله نگام می کنن!

ولی برای خودم نگرانم !

طفلک دل کوچولوی سارای بابا و مامان! که باید از همین الان آبجی بزرگه بشم و هی شیطونی  نکنم چون بزرگترم!

اه ! حتمن از این به بعد خواستم غذا نخورم مامانی می گه زشته دخترم تو بزرگ شدی اگه شما نخوری داداشی هم ازت یاد می گیره!

یا اگه خواستم داداشی رو تو خونه ام راه ندم بابایی بگه سارا گله شما بزرگتری باد مهربون باشی با داداشی

یا اگه داداشی موهای عروسکم و کشید و من گریه کردم  به من بگن اِ چرا گریه می کنی تو بزرگ شدی دیگه

دلم می خواد من کوچولو تر باشم خب!

و هزار تا از این حرفا دیگه!

ولی داداشی از اومدنت خوشحال ترم تا اینکه ناراحت تر باشم. ولی گفته باشما بابایی خودمه ، مامانی خودمه!

منتظرم تا زود فردا بشه و بیای!

 

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : جمعه ۱٩ مهر ۱۳۸٧ | ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا و علی حسین‌نژاد | نظرات ()