اشتهای علی کوچولوی ما هر ثانیه شدت بیشتری پیدا می‌کند. سفره‌ی غذا به هیچ عنوان با دلی آرام پهن نمی‌شود که لقمه‌ای غذا به آرامی از گلوی‌مان پایین برود.

از همه چیز می‌خواهد. سیب زمینی پخته شده را با انگشت لهیدم و قصد داشتم به دهان علی آقا، ترسیدم و چشمان من گرد شد. شبیه این: ()

چنان حمله‌ای کرد به دست من و با چنون! ولعی انگشت من را مکید که شانس آوردم غریبه‌ای در جمع نبود. وگرنه فکر می‌کرد که به این بچه چیزی نمی‌دهیم که این همه گرسنه است!

هر چی کتاب و مجله در خانه موجود است سارا می خواهد بخواند. خودش که بلد نیست. من و بابا و همه‌ی عموها و همه‌ی خاله‌هایی که در خانه‌ی ما هستند مجبورند یکی یکی کتاب‌های درخواستی سارا که تمامی ندارد را بخوانند.

بعد نوبت به بازی می شود:

اول آجرسازی که هرچی به ذهنمان می‌رسد باید بسازیم.

بعد مکعب ها که برج درست کنیم خانم بزنن خراب کنند و کلی جیغ و هوار بکشند.(البته این میان ما سوء استفاده کرده و رنگ‌ها را هم مرتب برایش تکرار می‌کنیم)

بعدترش یه چیزی که اسمش را نمی‌دانم ولی سار به آن می‌گوید: این کاجا بره! که عمو امیر و خاله نجمه‌اش براش خریدند رو میاره و بیچاره می شویم آن‌وقت تازه!

با همه‌ی بازی‌هایی که می‌کند کنار می‌آیم غیر از این! بس که می‌پرسه! کلافه کلافه می‌شم!

اگر کاری را که دوست داشته باشد می گوید: لالا(سارا) بلده!

دوست نداشته باشد لالا بلد نیسته!

داری سفره جمع می کنیم. می گه لالا مامانی کمک کنه!

شب‌ها وقتی با باباجونش می‌خواهیم یه فنجون چای بخوریم باید کلی باهاش حرف بزنم که بچه ها و سارا خانوم شب نباید چای بخورند.

چند شب پیش کلی براش حرف زدم که شما خانوم کوچولو شب چای بخوری این آهن و ویتامینی را که از صبح با جان کندن دادیم به تو؛ میل کردی می سوزانی. پس چای نباید بخوری باشه مامانی؟

بعدش گفت نَشم(چشم!) مامانی!

سینی چای رو آوردم دیدم نشسته و می گه :مامانی لالا  تایی(چایی) دوسته!

دیروز عصر وقتی بستنی درخواستی را برایش خریدیم و می‌خورد (البته مامانی هم کمکش می کرد) دندان هایش حسابی یخ کرد

تا وقتی که بخوابه(ساعت 2 شب) می گفت: مسنی اخه(بستنی یخه)!؟





موضوعات مرتبط: سارا , علی و غذا , بستنی و سارا , چای و سارا

تاريخ : یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٧ | ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا و علی حسین‌نژاد | نظرات ()