سارا و علی

- به سارا گفتم: مامان جون، دوست داری ببرمت مهد؟

=گفت: کوجا؟       

- مهد! ‌مدرسه دوست داری؟

= آها، می‌دونم! از کوجا می‌بری منو متتسه؟ از در منو می‌بری؟!!!!!!!!

- (با نگاه متعجب): بله از در می‌برمت!

= چی جوری؟ تفش(کفش) بتونم(بپوشم) سیبال عبَض کنم(لباس عوض کنم!)

- بله لباس تمیز و قشنگ می‌پوشم، موهاتو برات مرتب می‌کنم و کفش قشنگت رو هم می پوشم پاهات بعد می‌برمت مهد؟

= نه، متتسه!

- باشه مدرسه!

...

هنوز نتونستیم ببریمش برای ثبت نام مهدکودکی که پیدا کرده‌ام در خیابان لبافی‌نژاد، به دلیل درگیری و شلوغ بودن پدرجانش با کارهایش!

راستی کسی این مهد کودک مرجان رو به نشانی میدان انقلاب، خیابان لبافی نژاد، بین خیابان فروردین و اردیبهشت می‌شناسه؟

یعنی خوبه؟ سارا رو ببریم اونجا؟

--------------

کنار مجتمع ما یک مدرسه راهنمایی دخترانه است که که بالکن ما تقریباً مشرف به آن است!

چقدر هم شیطون و پر سرو صداند!

سارا هر روز صبح میره رو تراس و داد می‌زنه:

بچه‌ها منو بیبینین!

بچه‌ها!

خانوم خانوم توچولو، منو بیبینین!

می‌خوام بیام متتسه هاااااا!

کار هر روزه من از باز شدن مدارس اینه که خانم خانما رو اسکورت کنم که مبادا خودشو از هیجان زیاد از طبقه سوم به حیاط مدرسه پرتاب کند!

در ضمن از پنجره آّشپزخونه هم کلاس درس پیداست و یک صندلی (از این پلاستیکی‌ها) می‌زاره زیر پاش و مرتب بچه‌ها رو صدا می‌زنه و میاد به من می‌گه: مامانی چیرا جوابم نمی دن؟

چرا گوششون صدا نمیاد؟!

علی آقا شب‌ها به زور التماس و خواهش و اخم و دهه و ... می‌خوابد! تا صبح 20 الی 50 بار بیدار می‌شوند که شیر بخورد!

صبح زودتر از من و باباجان بیدار می‌شود و با هر چیزی که فکرش بکنید به سر و صورت ما می‌زند که مبادا ما قصد داشته باشیم بیشتر بخوابیم!! مثال برای این چیزها:

ریموت کنترل تلویزیون، لیوان آب بالای سر، دمپایی، گوشی تلفن همراه، شیشه شیر سارا(سارا اصلاً حاضر نیست که شیر رو توی لیوان بخورد).

در نبود این وسایل از دست‌هایش برای درآوردن چشم پدر، مادر و خواهر و کشیدن موی سر در حد در آمدن چشم از حدقه استفاده می‌کن.

در ضمن یاد گرفته باباجانش که می‌خواهد طبق معمول بی خوردن صبحانه از خانه بیرون بروند بزند زیر گریه‌ای که بیا و ببین و بشنو!

که چی؟! منم بیام بیرون...

و این داستان ادامه دارد...

 



موضوعات مرتبط: سارا , علی , سارا و مهدکودک , علی و بی‌خوابی

تاريخ : دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۸ | ٢:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا و علی حسین‌نژاد | نظرات ()