این همه مبارکه!

عمودلویشم دکتر شده!

عمووویی­م معاون شده!

بابایی شوشه یه­بار که من دغدغه رو نوشتم دقدقه منو دعوا کرد؛ خب من هنوز هیچ­سالمه!

احساس می­کنم بزرگتر شدم اینو مامانی هم به خانم دکتر گفت خودم شنیدم آخه نمی­تونم مثل قبلن­ترا بدو بدو کنم مجبورم یواش یواش بدو بدو کنم و مامانی طفلکی هم یکمی اذیت می­شه

ولی برا اینکه من ناراحت نشم هی قربون صدقه­ام می­ره و می­گه «ای جااااانم»!

یه خاله مریم دارم که برام کادو آورده ۲تا فنجون و نلبکی و یه قندون و یه شکردون و یه قوری اینقده خوشگله؛ تازه دیشب با فنجونم به بابایی چایی دبش با طعم برگاموت که عموسیبیلیکا یه بار بهمون داده بود، دادم!

مریم خاله دیگه منو دوست نداره از چشماش می­دونم!

خاله لویا می­خواد منو شام دعوت کنه!



موضوعات مرتبط:


تاريخ : دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸٥ | ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا و علی حسین‌نژاد | نظرات ()