مکالمه تلفنی سارا با بابای مهربونش که الان رفته به ماموریت  در شهر زیبای اصفهان!
صدای عباس رو که نمی شنیدم ولی هرچی سارا  می‌گفت رو سعی کردم بنویسم! حین خوندن قیافه من رو با چشمان گرد و دلی درد گرفته از خنده رو هم تصور کنید!

الو سلام بابایی!
خوبی؟
ریسیدی خونمون؟!
آها! رفتی مساه‌فرت؟!
با چی؟ هواپما؟
آها! با اتوبوس رفتی؟
هوا خوبه؟
برام چی می‌خری؟
بستنی با کاکائو باشه! اِرمزش(قرمزش) رو دوست ندارم!
داداشی رو اذَت(اذیت) کردم!
مامانی رو هم نالاحت کردم!
خیلی غذا نخوریا!
شیکمت گونده می شه!
هواش(یواش!) بخور!



موضوعات مرتبط: شیکم , هواپیما , کاکائو , اتوبوس

تاريخ : چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸ | ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا و علی حسین‌نژاد | نظرات ()