احساسات من ِ مادر برای اولین روز مهد سارا:

دخترک وقتی بیدار شد شادی شیرینی توی چشمانش بود!
خوشحال بود و برخلاف همیشه که با اصرار و خواهش و گاهی فریاد، دست و صورتش را می‌شست، آمد و دست‌های کوچکش را زیر آب ولرمی که برایش آماده کرده‌بودم برد و صورتش را شست!
صبحانه را مثل همیشه با اشتها خورد و حالا نوبت این بود که آماده بشود!
دلم می‌لرزید، سارا تا ظهر نیست! وای دلم! دستم! قلبم!
سعی می‌کردم مرتب حرف بزنم و می‌زدم تا یادم نیاید که سارا  می‌‌خواهد چند ساعتی را نباشد!
لباس پوشید و موهایش هم که مرتب شد! حالا زمزمه‌های سارا هم به وضوح شنیده می‌‌شود:
من مد(مهد) کودک دوست ندالم(ندارم)!
دلم تنگ می‌شه برات مامانی!(این حرف رو حتی اگر همه هفته را هم پیشم باشد آخرشب موقع خواب به زبان می‌آورد!)
بابایی منو نبره! شوما(شما) منو ببر!
بچه‌ها رو دوست ندارم!
خدایا سارا با این حرف‌ها اشک بابای احساساتی‌اش را که درآورد ! 
من قلبم الان است که بایستد!
صورتش را می‌بوسم و می‌گویم : چشم من می‌برمت! (البته قبلش کلی صحبت کردم که با بابایی برو ولی مرغ سارا یک پا بیشتر نداشت!)
من و بابا و علی، سارا را همراهی کردیم! اولش خجالت کشید و هی مثل بچه گربه دور پاهام می‌چرخید که خاله مینا(مربی کلاس) اومد و سارا  رو بغل کرد و برد پیش بچه‌ها!
صدای گریه‌ی دخترک دلم را ریش ریش می‌کرد!
خواستم بگویم که نمی‌خواهد بیاید که برویم خانه که دیدم صدای خنده ساراست که با حسن خداداد آمد!!
یک ساعتی را در مهد ماندم و خیالم از این که سارا بی‌قراری نمی‌کند و برگشتم.
ساعت دیرتر از همیشه می‌گذشت!
دست و دلم به کار نمی‌رفت، ناهار را با استرس آماده کردم! عصبی بودم انگاری!
سارای من!
ساعت یک بعدازظهر رفتم مهد که بیاورم، ملتمسانه از من می خواهد که بماند!
حالا نشسته و مدام دارد از بچه‌ها و نقاشی و خمیر بازی‌ای که کرده تعریف می‌کند!
از اینکه شده ‌ساراخرگوشه‌ی کلاس احساس خوبی دارد و صورتک صورتی‌ای که شکل خرگوش است و خیرمقدم هم دارد برایش را می‌گوید که : خیلی دوستش دارد!
می‌گه: مامانی الان بخوابم، بیدارشدم برم مد(مهد)‌کودک؟
نه دخترم شب که خوابیدی و صبح شد اونوقت برو!



موضوعات مرتبط: سارا , سارا و مهدکودک , سارا و خرگوش , سارا و خمیربازی

تاريخ : یکشنبه ۱ آذر ۱۳۸۸ | ٢:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا و علی حسین‌نژاد | نظرات ()