ماه تی تی!

مامانی می‌گه: الهی قربونت برم که نیومده این همه منو به ذوق می‌یاری، همیشه دستشو می‌زاره رو شکمش و با من حرفای خوب خوب می‌زنه وقتی می‌خوام بخوابم کلی برام حرف می‌زنه و قصه می‌گه،با من بازی می‌کنه و وقتی من اذیتش می‌کنم می‌خنده و می‌گه ای جووووووووووووونم عزیز دلم! من اینقده کیف می‌کنم که بیشتر ورجه وورجه می‌کنم!

 یه وقتایی هم برام درد دل می‌کنه که دل کوچول موچولوم می‌گیره( طفلکی مامانی!)

بابایی یه ماه پیش این قصه رو برام تعریف کرد: یکی بود یکی نبود یه پسری بود که خیلی دوست داشت با آسمون دوست بشه، شبا همیشه می‌رفت از پنجره به آسمون نگاه می‌کرد و ماه و ستاره‌ها رو می‌دید باباش وقتی دید پسرش خیلی آسمون دوست داره رفت براش تهسکوف خرید و پسرک ( بابایی خُروپفش بلند شد)... دیگه نمی‌دونم بقیه‌اش چی شد ولی بعدآ که برام تعریف کردش براتون می‌نویسم...

خاله لویا  از مخشاش دفاع کرده شده نوزده و مین!

امیل و بابایی و مامانیش الان خونه ما هستن کلی با امیل خاله بازی کردیم و هی چایی خوردیم، مامانی امیل گفت: بچه‌ها شب نباید چایی بخورن ولی ما یواشکی چایی ‌خوردیم!

بابایی شوشه تاکی باید موضوع عروسی رو پنهون کنم؟! جای لینک مامانیه شوشه محفوظ است ( از قول بابایی با خنده‌ای با دندان‌های پیدا)

وبلاگ شوشه رو برین ببینین یک موسیقی خوب برای نای نای کردن گذاشته!



موضوعات مرتبط:


تاريخ : یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٥ | ۱:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا و علی حسین‌نژاد | نظرات ()