مجادله سارایی!

می خوایم صبحانه بخوریم!
علی با کنترل همینن طور که به همه جا می زنه یکی به پای سارا هم ضربه می زنه!
سارا هم از کنارش پا می شه می ره اون طرف سفره می شینه و رو به علی می گه: چرا می زنی؟ نمی دونی من استخون دارم!
من خنده ام گرفته و می گم : خب همه استخون دارند!
سارا جا می خوره و حق به جانب می گه : خب من زانو هم دارم درد اومد!
دلم می خواست ادامه بدم ولی مطمئنا این دختر کوچولوی ما می زد زیر گریه!

/ 0 نظر / 19 بازدید