سارا و شابدوالعظيم و سفر تا پاييز شمال!

 
ديدن اين عكس‌ها شايد كمي طول بكشد، اگر نشد اينجا را كليك كنيد و ببينيد!

pt.gif

سارا و مامان و بابا و مامان‌بزرگش رفته‌بودند زيارت حضرت عبدالعظيم در شهرري!
 
***
سارا اين روزها دارد كلمه ياد مي‌گيرد و هي تكرار مي‌كند
هي راه رفتن ياد مي‌گيرد و به زمين و در و ديوار می‌خورد و
                                                  می‌خندد و گریه می‌کند
تازه یاد گرفته حرف «لام» را
و یک‌بار انگار می‌گوید لا اله الا الله
و یک بار با زبان بيرون آمده هی تکرار می‌کند  دوقل دوقل دوقل دوقل!
**
حالا هم كه سارا رفته به ميهماني پاييز ِ شمال
و بابا را
در تنهايي ِ تهراني‌اش
رها كرده
كه بماند و كمرنگ بشود لبخندهاش
نزديك بشود به رؤياهاش
تا كمي تلخي ِ اين نبودن و نديدن و نشنيدن كم شود
حالا
زنگِ تلفن
شيرين‌ترين صداي ِ جهان است
و مخابرات
حامل لطيف‌ترين پالس‌هاست
كه تب را كاهش مي‌دهد
گريه را خنده مي‌كند
دور را نزديك
و بابا 
      را 
          آرام...
/ 7 نظر / 6 بازدید
لیلا

سارا جون بیا پیش من ببرمت قم و مشهد

پريدری

۱۰ دقيقه داشتم عکسا رو نگاه می‌کردم. ذهنم رفت به چند سال ديگه که کم و بيش سارا می‌فهمه وبلاگ یعنی چی ... می‌فهمه دوری و كمرنگ شدن لبخندها یعنی چی... ... پ.ن: خدا بيامرزد گراهامبل را! بندهای کفش بچه رو هم کوتاه‌تر کنيد يه وقت خدايه نکرده می‌خوره زمين ...

صنم

باران شبيه کودکی ام پشت شيشه‌هاست دارم هوای گريه خدايا بهانه‌ای[خداحافظ

ريحانه

سلام دوست جديدم به وبلاگ منم سربزن

ملیحه

سلام سارا خانوم. زیارت قبول من اگه جای تو بودم هیچ وقت بابای به این مهربونی رو تنها نمی زاشتم