خسته شدم خب!

sad_child1.jpg

مامانی و بابایی‌ام هر دوتاشون مریض شدند

خسته شدم! دیگه نمی‌تونم ازشون پرستاری کنم

یکی بیاد کمکم کنه!

/ 19 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پارميدا

سلام ماه تی تی من پارميدا هستم و ۵ سالمه ميايی باهم دوست بشيم؟

ليلا

بابا بچه جون تازه اول بدبختيته تو از همين حالا خودتو آماده کن تا به نوبت پرستار ننه بابات باشی.

حميد

عموجان! پرستاری و مهربانی با بيمار را از همين الان تمرين کن تا روزی که قرار شد دل بيمار کسی را پرستار باشی...

مرجان

ماه تی تی جون سلام مرسی که به وبلاگم سرزدی منم ملوسک مامانيم هستم و ۲ سال و ۸ ماهمه . عزيزم کی وارد اين دنيای قشنگ ميشی؟ دوستت دارم. منتظرتم.

ماه تي تی

عمو حميد آه! مگل نمي‌دانی دل من مثل بابايی نازک است بعد ميای از اين حرفا می‌زنی!

فاطمه

حرفي ندارم ... شونه های تو کوچيک تر از اين حرفاست که بشه از حالا .... ولی ميفهمم ... سخته ... کاش هيچ وقت پرستاری مقدرت نباشه کاش هميشه عزيزات سالم باشن نازنين فاطمه

مهتابی

اوخی....نازی.......بیام کمک؟؟...دس تنها نمونی؟....خیلی وبلاگت خوکشله!

مهدی

خسته نشو. اونها خوب ميشن.

بچه درویش

شلام؟ خوفی؟ دیدی زن عمو دلویش هم رفت؟ این بده. اون عباسی که من می شناسم ماشالا بامجونه بمه/ غصه نخور خوب می شه.